تبليغاتX
!I'm nostalgic

!I'm nostalgic
سلام

ساعت داره میشه 2 ... 2ی صبح!

من تصمیم گرفتم هر چندوقت یه بار از روزمرگیهام که مینویسمشون به عنوان خاطره ، بعضیاشو اینجا بنویسم.شاید واسه کسی جالب باشه!

یه نگاه سرسری همینطوری به پستام بکنید!

راستی اگه دوس داشتید منو به اسم !I'm nostalgic لینک کنین!

آهان یه چیزی! کسی میدونه (اسم وبلاگم) solo-chico  یعنی چی؟

و اینکه برید یکم پایینتر...پست پایینیو میگم. آفرین! اونجا نظر بدید!

ღ جمعه پنجم اسفند 1390 ღ ღ solo-chico ღ
ببخش مرا...
ببخش که تو را گم کرده ام...
ببخش که دیگر کمتر یادت میکنم...
ببخش که در دوستیمان بی معرفت شده ام...
ببخش که تو را با همه آشنا میکنم و از خودم دور...
ببخش که دیگر عشقم نسبت به تو را خیلی نشان نمیدهم...
ببخش که "ببخش" هایم را اینجا آورده ام نه پیش خودت...

ببخش مرا !

(برای خاص ترین مخاطبم..... خدا)
ღ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ღ ღ solo-chico ღ
یه آیه هست تو قرآن که میگه :

"  اَ تامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم وانتم تتلون الکتاب..."

"  آیا مردم را به نیکی دعوت میکنید و خودتان فراموش میکنید درحالی که شما کتاب(قرآن) میخوانید؟؟؟"

من مصداق این آیه ام، بعضی مواقع دوستامو ناراحت میکنم،بعضی وقتا کینه به دل میگیرم،بعضی وقتا بیرحمانه تصمیم میگیرم،...

بعضی وقتا خدا رو یادم میره!

اما اون منو از یادش نمیبره، همین منو اذیت میکنه...

گاهی وقتا دوست دارم دیگه نباشم که خدا خداییشو  به رخم نکشه!

لطفش،بخششش،مهربونیش ... و عشقش!

"خدايا من اگر بد کنم تورا بنده ديگر بسيار است تو اگر با من مدارا نکني مرا خدايي ديگر کجاست؟؟؟"

ღ جمعه یازدهم فروردین 1391 ღ ღ solo-chico ღ

دلم برای آن روزها که با ماشینهایم میگذشت تنگ شده...

برای آن روزها که عشقم بزرگ شدن بود...

برای آن روزها که میگفتم تا مسجد نروم نماز نمیخوانم...

برای آن روزها که با خودم قرار میگذاشتم که دیگر فحش ندهم...

برای روزی که پدرم سوخته بود و من پشت در برایش گریه میکردم...

برای روزی که حقیقت را نمیفهمیدم ولی به آن باور داشتم...

امروزها را بگویم ؟

امروز حقیقت را گفتم دوستم عصبانی شد...

امروز حقیقت را گفتم گفت برایم مهم نیست...

امروز حقیقت را گفتم همکلاسیم گفت چقدر خبیثی...

امروز حقیقت را گفتم دیگری بهم فحش داد...

امروز حقیقت را گفتم و گفت خداحافظ...

دلم را سنگی کنم یا به حقیقت ادامه بدهم؟

خدایا تو که گریه هایم را میبینی جوابم را بده! مگر حقیقت محض تو نیستی؟من  اشتباه میکنم یا بندگانت؟؟؟

ღ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ღ ღ solo-chico ღ
ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
 
 از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
 
 یک سینه غرق مستی دارد هوای باران
 
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
 
امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن
 
شرمنده‌ام خدایا امشب دلم گرفته
 
خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
 
  باید شود هویدا امشب دلم گرفته
 
 ساقی عجب صفایی دارد پیاله تو
 
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
 
 گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
 
 فردا به چشم اما امشب دلم گرفته ...

ღ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ღ ღ solo-chico ღ
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

ღ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ღ ღ solo-chico ღ
شب بود،دلم گرفته بود، یادم آمد کسی منتظرم هست،یادم آمد منتظر است تا یادش کنم ولی من....

دلم تنگ شده بود برای آنوقتها که با تمام وجود حسش میکردم، با هم درد دل میکردیم، هرچه میخواستم برایم محیا میکرد ، ولی من....

ولی من حرمت مهربانیهایش را شکستم و زیر قولم زدم، روی نگاه کردن به او را نداشتم... میدانستم که خراب کرده ام اما چه کنم؟چگونه جبران کنم؟

از کرده هایم گریه ام گرفته بود، دوباره صدایش کردم ، بارها و بارها...

میدانستم بخشنده است ، میدانستم رحمتش نهایت ندارد،...

خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا مرا میبخشی؟؟؟

ღ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ღ ღ solo-chico ღ
خدا را بیاد آر...

آنگاه که آفریدت تو را با معرفت نه با نفرت نه با نخوت...

آنگاه که به تو آموخت با صداقت با کرامت...

آنگاه که بخشیدت با رحمت نه بی رغبت که بی منت...

آنگاه که تنهایت نگذاشت با محبت با رفاقت...

آنگاه که عاشقانه تو را به سوی خود فرا میخواند با آخرین توان در انتظار صدایت...

بیادش آوردی؟ او فراموشت نخواهد کرد... تو چه میکنی؟

برگرد به سویش، او مانده است به انتظار!پس به یادش بیار!

ღ شنبه ششم اسفند 1390 ღ ღ solo-chico ღ
امروز یه پست خیلی قشنگ خوندم تو فیس بوک...

یه داستان طولانی بود، میخواست بگه ما که هممون رفتنی هستیم میتونیم مثه یه مریضی که دکترا جوابش کردن باشیم، مثه کسی که میدونه خیلی وقت نداره...چند روز یا فوقش چند ماه دیگه زندس!

با همه مهربون باشیم،کسیو ناراحت نکنیم،واسه خوشی مردم از ته دل دعا کنیمو دوسشون داسته باشیم،بدون منت کمک کنیم،کلک نزنیمو خیانتو دروغو بذاریم کنار،...

مگه ما میدونیم چند روز دیگه تو این دنیا هستیم؟

کی میدونه؟؟؟

کاش یه روز بشه که هممون اول صبح که میشه فکر کنیم که امروز آخرین روز زندگیمونه!

اون وقته که میفهمیم زندگی چه قدر قشنگه!

ღ جمعه پنجم اسفند 1390 ღ ღ solo-chico ღ
درباره ی وبلاگ

هر چی اینجا نوشته شده مال وقتیه که دلم گرفته!
خاطراتم را مینویسم شاید خود دیگری پیدا کردم، کسی که بفهمد حرف دلم را!
---------
یه چیزاییم تو پروفایلم نوشتم،خواستید بخونید!